حميدرضاحميدرضا، تا این لحظه: 21 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

حميد رضا بزرگ مرد كوچك

تولد 6 سالگي 2

  يكسري ديگه از عكسهاي تولدت رو برات مي ذارم.                                                             كيك تولدت مثل روز تولدت بود پر از شادي و خنده يك زمين بازي با بچه هايي كه دنياشونو با بازي هاي كودكانشون قشنگ كرده بودند. حميدرضا جان آن روز تولدت خيلي خوشحال بودم چون تونسته بودم يك خاطره خوشي از روزهاي بچگيت توي دلت ثبت كرده باشم. .... بقيه عكسها در ادامه مطلب ....       ...
21 تير 1391

تولد 6 سالگي

  حميدرضا جان روز تولد 6 سالگي تو خدا خيلي كمكم كرد چون مي دونست خيلي دوست دارم خوشحالت كنم تا مدتها هر وقت ياد آن روز تولدت مي افتادي به من با گريه مي گفتي مامان خيلي روز تولدم خوش گذشت. حالا يكسري از عكسهاي اون سال و برات مي ذارم               ...
21 تير 1391

تولد 5 سالگی

حمیدرضای خوبم پنج سالگی تو بدترین سال زندگی تو بود چون من و پدرت از هم جدا شدیم و تو در پنج سالگی و چهار ساگی روزهای جدایی از دامان من را تجربه میکردی روزهایی که تلخیش به اندازه تمام سالهای زندگیمون باقی میمونه من وتو دو دوست و همبازی بودیم و حالا باید از هم جدا زندگی میکردیم هردو مون خیلی لاغر شدیم واین فقط از جدایی بود وبس دوست داشتم چه شبهایی که در آغوش من باشی و دوست داشتی چه وقتهایی که دست نوازش من را لمس کنی،ما هردو روزهای جدایی را تجربه میکردیم و با تمام سختی هاش به روزگار عادت میکردیم   حمیدرضا جان روز تولدت خیلی سعی کردم بخندی اما خنده هات خیلی تلخ بود راستی اینم کیک تولدته کیک تولدت خیلی خوشمزه بود هرچند عنکب...
21 تير 1391

عکس 4 سالگی

حمیدرضا جان در چهار سالگی تو زندگی ما بهم ریخت و من هیچ عکسی که از اون سن تو باشه در تولدت ندارم اما فقط یک عکس از مهد قرآنی بود که میرفتی و موقع سال تحویل ازت گرفته بودن دارم امیدوارم که مامان را درک کنی    حمیدرضا جان تو اون سالها شخصیت بن تن تازه اومده بود اینم برات میزارم تا دل مهربونت خوشحال بشه     ...
21 تير 1391

عکس های 3 سالگی

حمیدرضا جان:تو سن سه سالگی داشتی میرفتی که مادر بزرگ من به رحمت خدا رفت و ما نتونستیم برات تولد بگیریم اما اون سال آخرین سال زندگی شیرین هردومون بود و بعد از اون سال وقتی آخر های سن 3 سالگیت بود زندگی ما دچار تلاطم هایی شده بود که هرروز با اتفاق بدی کشتی زندگیمون رو به تلاطم اختلافات میکشید عیبی نداره مامانی من به جاش خدا انقدر ما رو دوست داره که هنوز همدیگر رو میبینیم     حمیدرضای خوشگلم مامان فدای ریختت بشه انقدر ماهی ا ینم بقیه عکس های سه سالگی تو فدات بشم..... بفرمایید عزیزم خودتون میل کنید،عشقم..... ...
21 تير 1391

وقتي براي اولين بار به باغ وحش رفتي

حميدرضا من و خاله فاطيم تقريبا با هم همسن هستيم و بچه هامون فقط با هم 5 ماه اختلاف دارند اون روز با هم قرار گذاشتيم همگي بريم باغ وحش و بعد از خوردن ناهار تو فضاي سبز پارك رفتيم ديدن حيوان ها اما قبلش هردوتون رو سوار اسب كرديم اينم عكس ها تونه كه سوار اسب شديد حميدرضا جان بعد از سوار كاري رفتيد ديدن حيوانات باغ وحش كه البته تو دوست داشتي بري ديدن شير و اونجا ازت عكس گرفتيم مامان فداي شير كوچولو بشه                                                    ...
19 تير 1391

من وبازی های حمیدرضا

وقتی تو سه ساله بودی بابات اغلب تو رو به پارک میبرد ابه جهان کودک و شهربازی های دیگه ،اما تو اون روز از بابات قول گرفتی که تو رو به ببره دنیای شادی عزیزم اونجارو خیلی دوست داشتی واین عکس من و تو هست وقتی 3 ساله بودی اینم یکی دیگه هست حميدر ضا جان اينجا با هم به ژارك كودك رفته بوديم كه تو پارك ساعي هست و البته با پسر داييت محمد علي و بابات و اينجا تو دوساله بودي واينم يكي ديگه از عكس هات هستش... ...
19 تير 1391

خاطرات مادرانه

حمیدرضا جان تو بهترین خاطره زندگی من بودی و همیشه همین طور میمونی عشق به تو و حس داشتن تو زیبا ترین موحبت خداوند بوده وهست انقدر زیبا که تا آخرین لحظات زندگیم فراموش نمیکنم عزیزم زیباترین خاطرات من به تو وقتایی هست که تو پارک باهم بازی میکنیم و سالهای کوچکتر تو اما متاسفانه نمیتونم به دلیل مسایل دینی اون عکسارو برات بزارم  اما اونایی که میشد رو برات گذاشتم تا نگاه کنی و ببینی چه روزای قشتگی باهم داشتیم این عکس 2سالگیت هست وقتی باهم رفته بودیم همدان کنار قبر ابوعلی سینا یکی از دانشمندان ایرانه                          عزیزم به بعد از همدان به غار علی صدر رفت...
19 تير 1391

بازی های حمیدرضا وقتی 6 ساله بود

حمیدرضا جان اون روز مامان جونی نا مهمون داشتن و تو از من خواستی تا ببرم بعد ازظهر پارک پس تو و پسر خاله ات و پسر دایی هات همگی رفتیم پارک و اون روز خیلی شیطنت کردید حمید جان اون روز هوا خیلی سرد بود اما شما با شیطنت هاتون حسابی اون روز رو گرم کردید   اون روز خیلی جیغ و داد کردید شانس آوردیم به خاطر سرمای اون روز خیلی پارک شلوغ نبود اینم بقیه عکس هاست....                                                                           &n...
17 تير 1391

حمیدرضا و آدم برفی

اون روز برف زیادی آمد تهران ما در آپارتمانی منزل داشتیم که حیاط نداشت ولی جلوی پارکینگ ما مسقف نبود تو اون روز همش از پشت شیشه بیرون رو نگاه میکردی و من به تو قول دادم با پدرت سه نفری بریم آدم برفی درست کنیم اینم عکس هامونه...                                                                                                     حمیدرضا گرمای تو سرمای هر زمستانی را برامون گرم میکرد  ...
17 تير 1391